
می گندختراعزیز دوردونهبابان.... می گندخترا باباییان..... آره منم عزیز دوردونه بابام بودم ٬ منمباباییبودم... اما اصلا تو این فکر نبودم که قراره به این زودی تکیه گاهمو ٬ پشت و پناهمو ٬ عزیزم رو ٬بابامرو از دست بدم.... باورش ٬ درکش ٬ تحملش خیلی برام سخته هنوز که هنوزه نتونستم فراموش کنم برای یهدخترکه عزیزباباست اینکه لحظه جون دادنپدرش بالای سرش باشه ٬ دستاش تو دستش باشه امانتونه هیچ کاری براش بکنه خیلی دردناکه حالم و احساساتم با گفتن کلمات بیان نمی شه ٬ دردی که کشیدم و می کشم برای گفتنش کلمات هم کمن خیلی کم... بابا دوستت دارم و همیشه به یادتم ...
ادامه مطلب